!...هه هه

در این دنیایه عاقلان بگذار من دیوانه باشم ...تمام و دیگر هیچ

دلهرهء من از امروز و فردا نبود !

دلهرهء من آسمان سیاه نبود !

دلهرهء من از برگای پاییزی نبود !

دلهرهء من از سرمای زمستان نبود !

دلهرهء من از نا رفیقان و رفیقان نبود !

دلهرهء من از دیوارهای ترک خورده نبود !

آری دلهرهء من از تنهاییم بود !

دلم حق داشت که دلهره داشت !؟

هه هه...!؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳٠ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط الاغ مهربون نظرات ()