!...هه هه

در این دنیایه عاقلان بگذار من دیوانه باشم ...تمام و دیگر هیچ

نمیدونم غم اون کسای رو که الان تو آسایشگاه هستن و

 میتونم بفهمم نمی ندونم دلتنگی اونا چه شکلیه نمی دونم

فردای اونا چه جوریه دیگه اینجا  هه هه نمیگم هق هق میکنم

 نمیدونم چه جوری جوابه اون نگاه های مهربونه اون مادر پدرای

 خوب و بدم که وقتی میری پیششون برات دعا  میکنن

گریه میکنن ،گریه میکنن چون اونا برای تو غریبن ولی تو برای

 اونا همه چیزی تو تا حالا شده بری بقلشون بشینی؟هه نا

خواسته برات گریه میکنن برات هق هق میکنن برات درد و دل

 میکنن میدونی چرا؟ کاش منم حرف دلشون و... وای خدا اون

همه حرفای نگفته ی که تو دلشون دارن و نمیدونن چه جوری

 برات بگن هه هه نمیدونن از کجا بگن خدایا اونا گناهشون چی

 بود خدا جونم  فدات بشم تنهایی اونا برای محبت های

 زیادشون به اولادشون  بود یا پول کثیف روزگار تنهاشون

 گذاشت...؟! هه هه...!قربونه اون نگاه مهربونه اون پدر مادرهای

 بشم که کسی قدرشون و نمی دونه و یه گوشه تواین کره ی

 زمین تک و تنهانشسته اند و دارن تنهایشون و با حرفای نگفته

 ی دلشون سر میکنن نمی دونم اونا یه روزی فکر میکردن که

 اینجوری تنها بشن.... ؟! قربونه مهربونی خدا برم که ...

هه هه...!

نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/٦/۱۳ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط هه هه ... ؟! نظرات ()