!...هه هه

در این دنیایه عاقلان بگذار من دیوانه باشم ...تمام و دیگر هیچ

می نویسم از دل تنهام از ترس فردای بی فروغم از دو رنگی

های که شدن یک رنگ از شب که به روز دورغ میگه از دلهره ء

رفتن از دوست داشتن های روی اجبار عاشق شدن شدنه روی

 هوس یا... عشقای الکی دوستی های پوشالی شیرین و

فرهادی دیگه نیست یوسف پیامبر افسانه بود دیگه اون افسانه

ام نیست مردا نامرد شدن مرام و معرفتی دیگه نمونده عشقه

عزتی به فاطی تو فیلم فریاد زیر آبی دیگه نیست قیصری دیگه

نیست هامون و ممل امریکای دیگه نیست صمد ساده دلم دیگه

نیست همه رفتن جاشون و دادن به ماها....هه عشقای

افسانهء تموم شدن همه تو فکره ... ؟!هستن آره...؟!این شده

عشق این شده دوست داشتن این شده  عشق این شده

تنهایم این شده دلهرهء فردای من این شده...

هه هه...!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/۱٤ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط هه هه ... ؟! نظرات ()